نوشته های منزوی
فرض کن سیفون را برعکس جا زده باشند . سیفون را می کشی و محتویاتش بیرون می ریزد ! از بس غصه ها را در دلم مدفون کرده ام جایی دیگر نمانده ، اشباع شدم . یکی سیفون مرا وارونه بکشد! می رقصد : آرام و سنگین بر سطح سپید کاغذ ، با هر الف که آغاز می کنم و با هر ن که عادت دارم کشیده باشد و بزرگ تا یاد آور انتها باشد و پایان. ی ها را نیز کشیده می نویسم زیرا غالبا دلالت دارند بر چیزی یا تعلق به چیزی دیگر... آ با کلاه با سرکشی بزرگ در حد کمان ابروی آن یار سیه چشم شیخ نظر باز ! و یار دیرینه اش را نیز ، ب را می گویم به همان صورت ، که قرابت دارند و شالوده آب اند و بابا. بعضی حروف کمرنگ تر و برخی پررنگ ، بعضی محو و گروهی شان هم بزرگ به اندازه بیلبوردهای تبلیغاتی روزنامه فلان یا مجله بهمان..! از خانواده ح جیمی و آن دوتای دیگرشان چ و خ دل خوشی ندارم ، آنقدر که در ابتدای کلمه زیبا می آیند و مانند گوشه چشم می شوند در میان کلمه باید مکث کنم دست از روی کاغذ بردارم و بنویسمشان. از دذ و آن سه تای دیگر سرسری می گذرم و س که دوستش دارم با آن سه دندان کوچک و آن شکم بزرگش ، با ص و ض میانه ای ندارم و با ط نیز همانطور اما گاهی یاد طناب دار می اندازدم. ع کوچک و بزرگ دو نیم دایره ، معمولی . ک نیز کشیده می آید و گ نیز همانطور ، سر تلفظ الفبایی این هنوز مشکوکم که بالاخره گاو است یا گاف که خب هر دو جالب نیستند ، ممکن است از اولی سودی برسد اما دومی جز دردسر چیزی ندارد. ل عصای وارونه مادر بزرگ که چند سالی است گوشه انباری نمی دانم کدام خاله یا دایی خاک می خورد ( پدربزرگ کارش به عصا زدن نرسید). م با همه سادگی اش دوست داشتنیست با آن گردی اول و بعد خطی گشیده رو به پایین و بعد....تمام . ه دو چشم ، خب این دو تا سوراخ یعنی چشم لابد و....مثل اینکه حروف تمام شد و هنوز حرفهای دل من نه! روزهایی را به یاد می آورم که کسی بود دست مرا می گرفت و روی کاغذ می کشید : این آ و این هم ب و می رقصید آرام و سنگین و پر اضطراب بر سطح سپید کاغذی که بوی کاه می داد ، بوی کودکی. می رقصید آن مدادی که از دوسر تراشیده بودمش و جای دندانهای شیری ام که بعدها کرم خوردشان بر تنش خودنمای می کرد.... چون کودکی در کوچه های گرم تابستان، درخاطراتم پی رد پروانه ها می گردم ! اما هنوز: ابرهای سرد و سکوت زمستان! به خودکارم نگاه می کنم که روی کاغذ سفید ، بی حرکت افتاده و حس و حال نوشتن ندارد .خودم هم حال خوبی ندارم ، گاهی اوقات در زندگی لحظه هایی هست که غمی ناخواسته و نامعلوم رنگ چهره ات را خاکستری می کند .امروز نیز یکی از آن روزهاست. به این فکر می کنم که منشا این غصه چه می تواند باشد ؟ شاید لحظه هایی که در برابر فشارهای زندگی می خندیم یا وانمود می کنیم به خندیدن و هر چه فشار بیشتر می شود بیشتر لبخند می زنیم و عمیق تر ، هر چند ممکن است از شیارهای لبمان خون فوران کند ولی ما به هر صورت ...می خندیم. گاهی اوقات درد دلهای یک دوست صمیمی و نزدیک آنقدر ما را متاثر می کند و در فکر فرو می برد که آرزو می کنیم: کاش می توانستیم پا به پای او اشک بریزیم و سبک شویم ، اما برق اشک را در چشمانمان می خشکانیم و او را نیز دلداری و امیدواری می دهیم . وقتی در خیابان از کنار نگاه ملتمس کودک گل فروش به آرامی می گذریم ، چیزی راه گلویمان را می بندد و ما روی می گردانیم . اما وقتی که با خود خلوت می کنیم و کسی نیست که شکستنمان را ببیند : غصه ها سروا میکنند و بیرون می ریزند ، با صدای هق هق از گلو و قطره های اشک از دیدگان . با دستانی بی رمق در گوشه ای زانوان خود را بغل می کنیم و.....می باریم! گریه از کودکی تنها محرم خلوت دلهایمان بوده و هست.... با صدای زنگ موبایلم از خواب بیدار شدم . یه نگاه به ساعتش کردم و برای نیم ساعت دیگه تنظیمش کردم و دوباره خوابیدم!بعد از چند دقیقه صدام کردی و گفتی : پاشو دیگه دیرت میشه ، با بدخلقی بلند شدم یه نگاه به تو انداختم و اخم کردم. زیر اولین برگ اداری امروز رو امضاء کردم و با وقاحت تاریخ زدم :٨٩/٨/٢۴ و بعدش برگه های دیگه !تا ظهر که بات تماس گرفتم و پرسیدم که واسه ناهار چی درست کردی ، بعدشم خداحافظی . نمی دونم چرا فک کردم تو صدات یه بغضی هست .... خسته از شستن ظرفای شام دیشب روی مبل راحتی نشست ، غذاشو هم تازه رو به راه کرده بود . به این فکر می کرد که امروز یه ساله دیگه گذشت یعنی یه سال بزرگتر شد یا پخته تر ، طاها تو سالن مشغول بازی بود و مدام سر و صدا می کرد . عاشقانه به اون خیره شد و ثمره این چند سالو تو چشای خوشرنگش نگاه می کرد! تو دلش گفت: مامانی قربونت بره. تلفن زنگ خورد شوهرش بود با خودش فک کرد : صبح خوابالود بوده الان دیگه یادشه و تبریک می گه ، ولی خبری نشد اون فقط برای ناهار تماس گرفته بود ! کل دلتنگی های دنیا ریخت تو دلش و بی اختیار یه قطره اشک از گوشه چشماش سر خورد پایین . با صدای زنگ موبایلم به خودم اومدم ، داشت قرارهای روزانه رو به من یادآوری میکرد . وای نه ! اینجا که نوشته : ٨٩/٨/٢۴ تولد بانو ! می شناسمش میدونم منو می بخشه ولی ای کاش همون صبح جای اخم کردن با یه لبخند بهش می گفتم : تولدت مبارک! تصویر درون آینه تار است . ضربان قلبش نامرتب می زند و تند...صدای تیز ناله های گیتار برقی از سالن به گوش می رسد ، به نوسان امواج صدا در فضای اطراف خیره می شود .یک سرگیجه ناگهانی و....به زمین می خورد. سعی می کند سر پا بایستد ، دستی به سوی او دراز شده تا گلوی او را بفشارد ، دست را پس می زند و به او حمله ور می شود ، به گوشه ای هلش می دهد و از در باز انتهای راهرو به بیرون می گریزد..... _ هرچی صداش کردم : پارسا ! منم سهراب ، بیا دستمو بگیر ، اصلا حالیش نبود . یهو از جاش پرید و به من حمله کرد ، خیلی سریع اتفاق افتاد ، سریع تر از اونی که بشه جلوشو گرفت : از در باز پنجره به بیرون پرید.... _ _ خون سنگفرش حیاط را رنگین کرده است و در لخته های آن ، بازتاب چراغ گردان خودرو پلیس پیداست ، با چشمانی از فرط وحشت باز به نا کجا خیره شده است . هنوز صدای گیتار برقی در گوشش نجوا می کند..... حوالی ٧ عصر بود که برقا رفتن ، کاری داشتم بیرون یه ربع بیشتر طول نکشید . وقتی برگشتم هوا داشت تاریک می شد و تو خونه ما هم از چراغ اضطراری و این حرفا خبری نیست . به ناچار چند تا از شمع های تولد طاها رو از یخچال پیدا کردم و روشنشون کردم . دور هم نشسته بودیم : من ، طاها ، زنم و مادرم ، بابا هم که تو اتاقش طبق معمول... داشتیم به شعله شمع نگاه می کردیم که زنم گفت : ای کاش گاهی برقا می رفتن ، حالا اگه برق بود تو و طاها پای کامپیوتر بازی می کردین ، منم تلوزیون نگاه می کردم ، مامانتم دور کتاباش بود ، ولی حالا همه دور هم نشستیم ... دوباره به حرف زنم فکر می کنم : ای کاش گاهی برقا می رفتن . شاید حق با اون باشه ، ما بچه های سیبیل دار انقدر اسباب بازی های جورواجور واسه خودمون درست کردیم که پشت همه اونا خیلی چیزا فراموش شدن ... چی میشه اگه بعضی وقتا برق خونه رو خاموش کنیم ، از قالب خودمون بیایم بیرون ، یه شمع روشن کنیم و دور هم جمع بشیم ؟؟؟ یادم باشه فردا یه سری شمع از مغازه بگیرم... تا بعد به یه چیز تا حالا دقت کردی ؟ وقتی داری حرف می زنی این واژه ها هستن که تو رو کنترل میکنن و شاید با صحبت کردن هیچوقت نتونی اون چیزی رو که تو دلت داری بیان کنی ولی... وقتی می نویسی همه چیز خیلی فرق می کنه ناخودآگاه کلمات به کنترل تو در میان و ترکیباتی رو می سازن که حرفهای درونته یه جورایی. وقتی داری می نویسی با خودت فکر می کنی تا هر کلمه رو حساب شده و در جای خودش به کار ببری ،از بهترین اصطلاحات کمک می گیری ، یه جوری می نویسی که به کمتر کسی بربخوره و دوست داری عقایدت تو نوشته هات بروز کنه... منم می نویسم که حداقل نوشته باشم اینارو شاید بی ارزش باشن ولی خوب برای من ارزش دارن ، همیشه دوست داشتم یه جایی باشه تا علایقم رو بتونم اظهار کنم ، شاید اینجا همون جا باشه... به شعر و موسیقی خیلی علاقه دارم وبرای هیچکدومشون هم محدودیت قائل نیستم ، از داستانهای کوتاه هم خیلی خوشم میاد ، اینها یه سری از علایق منه تو هم میتونی از علائقت بنویسی.... تا بعد






| Design By : Night Skin |

