نوشته های منزوی

تصویر درون آینه تار است . ضربان قلبش نامرتب می زند و تند...صدای تیز ناله های گیتار برقی از سالن به گوش می رسد ، به نوسان امواج صدا در فضای اطراف خیره می شود .یک سرگیجه ناگهانی و....به زمین می خورد. سعی می کند سر پا بایستد ، دستی به سوی او دراز شده تا گلوی او را بفشارد ، دست را پس می زند و به او حمله ور می شود ، به گوشه ای هلش می دهد و از در باز انتهای راهرو به بیرون می گریزد.....

_ هرچی صداش کردم : پارسا ! منم سهراب ، بیا دستمو بگیر ، اصلا حالیش نبود . یهو از جاش پرید و به من حمله کرد ، خیلی سریع اتفاق افتاد ، سریع تر از اونی که بشه جلوشو گرفت : از در باز پنجره به بیرون پرید....

_ _ خون سنگفرش حیاط را رنگین کرده است و در لخته های آن ، بازتاب چراغ گردان خودرو پلیس پیداست ، با چشمانی از فرط وحشت باز به نا کجا خیره شده است .

هنوز صدای گیتار برقی در گوشش نجوا می کند.....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۸/۳ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

به یه چیز تا حالا دقت کردی ؟

وقتی داری حرف می زنی این واژه ها هستن که تو رو کنترل میکنن و شاید با صحبت کردن هیچوقت نتونی اون چیزی رو که تو دلت داری بیان کنی ولی...

وقتی می نویسی همه چیز خیلی فرق می کنه ناخودآگاه کلمات به کنترل تو در میان و ترکیباتی رو می سازن که حرفهای درونته یه جورایی.

وقتی داری می نویسی با خودت فکر می کنی تا هر کلمه رو حساب شده و در جای خودش به کار ببری ،از بهترین اصطلاحات کمک می گیری ، یه جوری می نویسی که به کمتر کسی بربخوره و دوست داری عقایدت تو نوشته هات بروز کنه...

منم می نویسم که حداقل نوشته باشم اینارو شاید بی ارزش باشن ولی خوب برای من ارزش دارن ، همیشه دوست داشتم یه جایی باشه تا علایقم رو بتونم اظهار کنم ، شاید اینجا همون جا باشه...

به شعر و موسیقی خیلی علاقه دارم وبرای هیچکدومشون هم محدودیت قائل نیستم ، از داستانهای کوتاه هم خیلی خوشم میاد ، اینها یه سری از علایق منه تو هم میتونی از علائقت بنویسی....

                                                          تا بعد

نوشته شده در ۱۳۸٩/٦/٢ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |


Design By : Night Skin