نوشته های منزوی
تصویر درون آینه تار است . ضربان قلبش نامرتب می زند و تند...صدای تیز ناله های گیتار برقی از سالن به گوش می رسد ، به نوسان امواج صدا در فضای اطراف خیره می شود .یک سرگیجه ناگهانی و....به زمین می خورد. سعی می کند سر پا بایستد ، دستی به سوی او دراز شده تا گلوی او را بفشارد ، دست را پس می زند و به او حمله ور می شود ، به گوشه ای هلش می دهد و از در باز انتهای راهرو به بیرون می گریزد..... _ هرچی صداش کردم : پارسا ! منم سهراب ، بیا دستمو بگیر ، اصلا حالیش نبود . یهو از جاش پرید و به من حمله کرد ، خیلی سریع اتفاق افتاد ، سریع تر از اونی که بشه جلوشو گرفت : از در باز پنجره به بیرون پرید.... _ _ خون سنگفرش حیاط را رنگین کرده است و در لخته های آن ، بازتاب چراغ گردان خودرو پلیس پیداست ، با چشمانی از فرط وحشت باز به نا کجا خیره شده است . هنوز صدای گیتار برقی در گوشش نجوا می کند..... چند روزی نبودم ، همه چی سریع اتفاق افتاد : ساعت ٣٠/۵ صبح با صدای گریه مادرم از خواب بیدار شدم ، خبر فوت یکی از اقوام نزدیک رو بش داده بودن ... عازم شهرستان شدیم ، بعدشم مراسم تدفین و فاتحه و الباقی حکایات و رسم ورسومات خاص عزاداری . دیروزم مراسم شب هفت بود دم در مسجد ایستاده بودم و به مردم که رد می شدن نگاه می کردم : هر کس از جلو مسجد رد می شد و تاج گل و پارچه های مشکی رو می دید سریع سرش رو تاب می داد و پارچه ها رو می خوند تا ببینه کی فوت کرده ، بعضی انقدر سریع سرشونو تاب میدادن وبه پارچه ها نگاه می کردن که می ترسیدم گردنشون بشکنه.... نمی دونم ، ما آدما به هیچ موضوعی تا حالا بیشتر از مرگ فکر کردیم؟ مرگ یه چیزیه که از لحظه اول زندگی همراهته ، بعضی وقتا فراموشش می کنی ولی با یه اتفاق دوباره بیادش میاری ، شاید دلیل میخ شدن نگاه آدما به آگهی های ترحیم و پارچه نوشته های سیاهم همین باشه، یه رفیق قدیمی که هر از گاهی سرش رو از پشت دیواری در میاره ، صاف تو چشات نگاه میکنه و میگه : هردومون می دونیم که همیشه همراه تو میام ، تا همیشه.... تا بعد

| Design By : Night Skin |

