نوشته های منزوی

 

فرض کن سیفون را برعکس جا زده باشند . سیفون را می کشی و محتویاتش بیرون می ریزد !

از بس غصه ها را در دلم مدفون کرده ام جایی دیگر نمانده ، اشباع شدم . یکی سیفون مرا وارونه بکشد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

و این یکساله شد و می نویسم تا خیال نکند که فراموشش کرده ام . 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

به سخره می گیری ام

با تمام سادگی هام

و من مات

در جادوی سیاه چشمهات

با لبخندی محو بر لبهام

به واپسین خرده های جسمی می نگرم

که روزی غرور بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

سلام

ناچارم فقط بگویم سال نو مبارک !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

چند مدتی است که حس نوشتن ندارم ، لااقل نمی دانم از چه بنویسم یا از کجا . ابری سنگین که قصد باریدن ندارد بر رویاهام سایه انداخته...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

می رقصد : آرام و سنگین بر سطح سپید کاغذ ، با هر الف که آغاز می کنم و با هر ن که عادت دارم کشیده باشد و بزرگ تا یاد آور انتها باشد و پایان. ی ها را نیز کشیده می نویسم زیرا غالبا دلالت دارند بر چیزی یا تعلق به چیزی دیگر... آ با کلاه با سرکشی بزرگ در حد کمان ابروی آن یار سیه چشم شیخ نظر باز ! و یار دیرینه اش را نیز  ، ب را می گویم به همان صورت ، که قرابت دارند و شالوده آب اند و بابا.

بعضی حروف کمرنگ تر و برخی پررنگ ، بعضی محو و گروهی شان هم بزرگ به اندازه بیلبوردهای تبلیغاتی روزنامه فلان یا مجله بهمان..! از خانواده ح جیمی و آن دوتای دیگرشان چ و خ دل خوشی ندارم ، آنقدر که در ابتدای کلمه زیبا می آیند و مانند گوشه چشم می شوند در میان کلمه باید مکث کنم   دست از روی کاغذ بردارم و بنویسمشان. از دذ و آن سه تای دیگر سرسری می گذرم و س که دوستش دارم با آن سه دندان کوچک و آن شکم بزرگش ، با ص و ض میانه ای ندارم و با ط نیز همانطور اما گاهی یاد طناب دار می اندازدم. ع کوچک و بزرگ دو نیم دایره ، معمولی . ک نیز کشیده می آید و گ نیز همانطور ، سر تلفظ الفبایی این هنوز مشکوکم که بالاخره گاو است یا گاف که خب هر دو جالب نیستند ، ممکن است از اولی سودی برسد اما دومی جز دردسر چیزی ندارد.

ل عصای وارونه مادر بزرگ که چند سالی است گوشه انباری نمی دانم کدام خاله یا دایی خاک می خورد ( پدربزرگ کارش به عصا زدن نرسید).  م با همه سادگی اش دوست داشتنیست با آن گردی اول و بعد خطی گشیده رو به پایین و بعد....تمام . ه دو چشم ، خب این دو تا سوراخ یعنی چشم لابد و....مثل اینکه حروف تمام شد و هنوز حرفهای دل من نه!

روزهایی را به یاد می آورم که کسی بود دست مرا می گرفت و روی کاغذ می کشید : این آ و این هم ب و می رقصید آرام و سنگین و پر اضطراب بر سطح سپید کاغذی که بوی کاه می داد ، بوی کودکی. می رقصید آن مدادی که از دوسر تراشیده بودمش و جای دندانهای شیری ام که بعدها کرم خوردشان بر تنش خودنمای می کرد....

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱۱/۱٠ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

ما تا الان سه تا بودیم ! از یکشنبه که آمدی شدیم چهارتا ! ای کاش وقتی بزرگ شدی مرا به خاطر دعوت کردنت نفرین نکنی ! نمی دانی با شنیدن صدای گریه هایت چقدر از ته دل خندیدم ......

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٠/۱٤ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |


Design By : Night Skin