نوشته های منزوی

پاییز که می شود ، یعنی از همان اول مهر ماهش دقیقا ، نگاهم در آسمان به دنبال ابرها می گردد ! به جستجوی باران می رود در کوچه های خاطراتش.

از بچگی همین طور بودم ، دیوانه وار دوستش داشتم : هوای ابری را می گویم ! روزهایی که ابر می شد آسمان ، قلبم با هیجان می زد و حسی رخوتناک وجودم را در خود می بلعید !

هنوز هم منتظر بارانم ! دوست دارم در روزی بارانی در پاییز دنیا را برای آخرین بار نفس بکشم!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٧/۱٧ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

نویسنده این وبلاگ هنوز هم زنده است ...اما :

چند مدتی است که سر حال نیست!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

 

فرض کن سیفون را برعکس جا زده باشند . سیفون را می کشی و محتویاتش بیرون می ریزد !

از بس غصه ها را در دلم مدفون کرده ام جایی دیگر نمانده ، اشباع شدم . یکی سیفون مرا وارونه بکشد!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱٩ساعت ٩:۱۱ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

و این یکساله شد و می نویسم تا خیال نکند که فراموشش کرده ام . 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٥/٢٩ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/۱٧ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

به سخره می گیری ام

با تمام سادگی هام

و من مات

در جادوی سیاه چشمهات

با لبخندی محو بر لبهام

به واپسین خرده های جسمی می نگرم

که روزی غرور بود...

نوشته شده در ۱۳٩٠/٢/٤ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

سلام

ناچارم فقط بگویم سال نو مبارک !

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢ساعت ٩:٢٦ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |

چند مدتی است که حس نوشتن ندارم ، لااقل نمی دانم از چه بنویسم یا از کجا . ابری سنگین که قصد باریدن ندارد بر رویاهام سایه انداخته...

 

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٩ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ توسط سهراب عابدی نظرات () |


Design By : Night Skin